دوشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٩
...

به نام خدایی که هرچه دارم از اوست می نویسم

سال ها گذشته و من بعد از مدتها به دنیای اینترنت آمده ام. مطالب قبلی که نوشتم را تقریباً همشو خوندم و کلی به یاد روزهای گذشته افتادم. به یاد دوستانی که خیلی واسم عزیز بودند ...

نمی دونم چی بگم... فقط محض اطلاع می گم که من الحمدالله بسیار خوشبختم لبخند و از این بابت خدای مهربونم را شاکرم... خدارو شاکرم که همسری به این خوبی نصیبم کرده, همسری که با بودنش هیچ کمبودی را احساس نمی کنم قلب

دو هفته پیش با بچه های تهران مرکز ورودی 81 قرار گذاشتیم توی یه رستوران و بعد از اینهمه مدت همدیگر رو دیدیم. تقریباً 30 نفر اومده بودند. بعضیا ازدواج کرده بودند و اکثریت مجرد بودند. یکی از آقایون هم با بچه اش اومده بود فرشته به من و همسرم که خیلی خوش گذشت...

سرم خیلی شلوغه, کار باعث شده که هفته هام خیلی زود بگذره و اصلاً نفهمم که زمان چه جوری داره میگذره....

یه عالمه حرف دارم ولی نمی دوونم که از کجا بگم. انشاالله سر فرصت...

فعلاً برای شروع دوباره کافیه...

یا حق.

 

بهار

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]